تبليغاتX
BEST OF THE BEST
بهترين بهترين ها
تو صدای پایت را

به یاد نمی آوری

چون همیشه همراهت است

ولی من آن را به خاطر دارم

چون تو همراه من نیستی

و صدای پایت بر دلم

نشسته است

بیژن جلالی

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 18:9  توسط Parivash | 
اكنون در كنار پنجره ي باز اتاقم نشسته و به بيرون مي نگرم.پرنده ها با تمامي وجودشان مي خوانند.از اين بالا،مردمي را مي بينم كه بي وقفه از اين سو به آن سو مي روند و گويي با ديدن آن همه گل هاي رنگارنگ و زيبا،قدرت تصميم گيري خود را از دست داده اند،پيرمردي كه دست در دست نوه اش در صف نانوايي ايستاده و هزار و يك صحنه ي ديگر.اين افراد،بدون اين كه خودشان بدانند،همه يك هدف دارند و فقط و فقط به دنبال يك چيز مشترك مي گردند،خوشبختي!

اگر به انسان بگويند هرچه مي خواهد دل تنگت بگو،بدون فكر به سراغ بدبختي هايش مي رود.به سراغ چيز هايي كه شايد نصيب ديگران شده اند.

ولي اين ها كه حرف دل نيست!

سخني كه از اعماق وجود و احساسات آدمي برخيزد،غم و اندوه را نمي شناسد.

 خوشبختي براي خيلي از آدم ها مثل توپي مي ماند كه هميشه به دنبالش مي دوند ولي وقتي كه توپ مي ايستد،شوتش مي كنند و براي خيلي هاي ديگر هم مثل پروانه است كه اگر به دنبالش بدوند،پرواز مي كند ولي آن ها مي ايستند و اجازه مي دهند پروانه روي دستشان بنشيند.

شنيدم كه مي گويند:اگر هر چيزي را محكم تر بگيري و يراي بودنش تلاش كني، آن را زودتر از دست خواهي داد.

به نظر من خوشبختي هم چنين ماجرايي دارد.انسان بايد ببيند كه آن را در چه چيزهايي،چه كساني و حتي چه لحظه هايي مي تواند به دست آورد؟ بعد مي بيند كه در جستجوي خوشبختي بودن هم،خودش خوشبختي است.بعضي ها مي گويند كه آدم خوشبخت ، كسي است كه فراموش نكند از سوي يك نور مطلق به جهان آمده،بخشي از آن نور است،به خاطر آن زندگي مي كندو به سوي آن نور باز خواهد گشت،اگر چه واژه ي خوشبختي را همه به طور يكسان درك نمي كنند.وقتي زني اولين لحظات مادر بودن خود را تجربه مي كند و بچه اش را همچون عروسكي ظريف و شكننده در آغوش مي گيرد،مسلما شادي او را يك مرد كه هيچگاه مادر نمي شود،حس نمي كند يا دختري كه هر چند ماه يكبار، يك جفت كفش نو مي خرد ، نمي تواند شادي دختر بچه اي يتيم را در لحظه ي دريافت كفش نو درك كند كه هر چند سال يكبار ، يك جفت كفش هديه مي گيرد. ولي همهي ما چه باكفش و چه بي كفش،كم و بيش از آن برخورداريم و باز هم به دنبالش مي گرديم.جستجويش مي كنيم و مي خواهيم آن را به طور جدي با تغيير و تحولاتي چشمگير در زندگي مان حس كنيم.ولي آيا تا به حال،فكر كرده ايم كه خوشبختي چيست؟

 آري، ما آن را احساس نمي كنيم چون در آن غرق شده ايم،به آن توجهي نكرده ايم،آن را جدي نگرفته و همواره به دنبال چيزها و لحظه هايي بهتر از حال بوده ايم.چه چيزي بهتر از داشتن يك خانواده و دوستاني خوب و گذراندن وقتمان با كساني است كه دوستشان داريم.چه چيزي بهتر از آن است كه تلفنت زنگ بزند و وقتي كه گوشي را برمي داري،دوستت به تو بگويد كه دلش برايت تنگ شده است؟چه چيزي بهتر از آن است كه بتواني يك بار ديگر طلوع خورشيد را تماشا كني و از قدم زدن زير باران لذت ببري؟

شايد ديدن طلوع خورشيد براي چندمين بار كسل كننده باشد ولي هنوز كسان زيادي هستند كه با وجود هزارمين طلوع و غروب خورشيد در آن دقت نكرده و به آن خيره نشده اند.دريغ از دانستنابن كه طلوع دوباره ي خورشيد پيام جديدي با خود همراه خواهد داشت. دما در هر سال،365بار طلوع و 365 بار غروب آفتاب را داشته ف داريم و خواهيم داشت،ولي تا به حال چند بار حتي با نگاهي گذرا از ان استقبال كرده ايم؟

 اينها،همه هديه هايي است از طرف خداوند:ترنم باران،نوازش آفتاب،نغمه و آواز پرندگان و هزاران چيز ديگر كه تقريبا همه ي از آن ها برخورداريم.هيچ كس نيست كه اچازه ي قدم زدن زير باران و نگاه كردن به رنگين كمان از او گرفته شود و درست هزارمين طلوع خورشيد هم،به دليل اين است كه ما باز گرديم چون،در اوج خوشبختي هستيم.

 خوشبختي فقط در ثروت نيست،چون حتي اگر خانه اي هم نداشته باشي،مي تواني در زير سقف آسمان استراحت كني.

يادم مي آيد در جايي خواندم:روزي مردي ثروتمند ، پسر ناشكرش را به دهي برد تا به او نشان دهد كه آن ها چقدر ساده و بدون امكانات به سرمي برند.آنها به دهكده اي در وسط جنگل رفتند و چندين شب را در آنجا سپري كردند.بعد از چند روز ، زماني كه مي خواستند به خانه باز گردند ، پدر از پسر پرسيد:اين چند روز چه طور بود؟ و پسر جواب داد (بقیه در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 17:10  توسط Parivash | 
سلام به همه ی دوستان عزیزم

از بابت تبریک وب جدید و نظرات زیبایتان یه دنیا ممنون

یه خبر می خوام بهتون بدم:

می خوام  یه مطلب خیلی قشنگ از یکی از دوستانم که دست قلم فوق العاده ای دارد

براتون بذارم البته تا آخر این هفته

چون باید مطلبش  به دستم برسه

تا من بتونم در معرض دیدگان پر فروغتان بگذارم

منتظر نظرهای زیبایتان هستم

باز هم از بابت تبریک هایتان تشکر می کنم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 بهمن1387ساعت 15:51  توسط Parivash | 
مردی ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.

سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم ؟

- بله حتماً.چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟

- فقط ميخواهم بدانم.

- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود10 دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كارمي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي

گرفتن پول ازمن چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند وخشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نيازداشته است.

به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابي پسرم ؟

- نه پدر ، بيدارم.

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش بردو از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا

مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 22:29  توسط Parivash | 
دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه     نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .                                                     
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش برود در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است

iii.veb.ir  عكس قلب هاي عاشقانه ، heart ، love

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 17:45  توسط Parivash |